چالشهاي ايران و غرب در حوزه حقوق بشر (۱)

يکي از چالشهاي مهم پس از انقلاب اسلامي میان ايران و برخي کشورهاي غربي، حقوق بشر است. اين مسئله، بويژه در سالهاي اخیر، فشارهاي حقوقي و سیاسي بسیاري را بر ايران تحمیل کرده است. بنابراين در اين مقاله به اين سؤال، پاسخ داده شده است که: ريشه اصلي اختلاف ايران و غرب در حوزه حقوق بشر چیست؟ بررسیها نشان مي دهد حقوق بشر در غرب بر اساس مباني غربي، که اغلب با مباني حقوق اسلامي در تعارض است ،تدوين شده است.
افزون بر آن غرب از حقوق بشر استفاده ابزاري، و در پیگیري تحققِ آن در کشورهاي گوناگون به صورت گزينشي عمل مي کند. اين دو مسئله در نهايت موجب اختلاف جدي بین ايران و غرب در اين حوزه شده است. در مقاله پیش رو با استفاده از روش توصیفي ـ تحلیلي به بررسي و تحلیل مؤلفه هاي مؤثر بر اختلاف ايران و غرب در حوزه حقوق بشر پرداخته شده است.

مقدمه
یکی از چالشهای مهم ایران و غرب پس از انقلاب اسلامی، حقوق بشر و متهم شدن ایران به نقض حقوق بشر است. بررسی مواضع غرب عليه ایران در حوزه حقوق بشر نشان می دهد که مهمترین عوامل متهم شدن ایران به نقض حقوق بشر عبارت است از:
الف ـ تعارض مبنایی با غرب به دليل تدوین حقوق بشر بر اساس مبانی غربی
ب ـ تعارض سياسی با غرب به دليل استفاده سياسی از موضوع حقوق بشر و پيروی این مسئله از منافع و مواضع سياسی قدرتهای بزرگ. این مقاله به تحليل این موارد می پردازد.

۵ ـ تدوین حقوق بشر بر اساس مبانی و مفاهيم غربی متعارض با اسلام
آنچه در غرب به عنوان حقوق بشر مطرح شده است در جهان بينی خاص غرب پيشرفته ریشه دارد که حاصل اندیشه های عصر مدرنيته است. تحولات دوران مدرنتيه، سبک زندگی جدیدی را به انسان غربی ارائه کرد که تمام ابعاد زندگی فرهنگی، اجتماعی، دینی، اقتصادی و سياسی وی را تحت تأثير قرار داد. در ادامه به بررسی مبانی فلسفی و عوامل مدرنيته پرداخته می شود.
۵ ـ ۵ ـ تعریف مدرنيته
مدرنيسم اصطلاحا به شيوه هایی از زندگی یا سازمان اجتماعی مربوط می شود که از سده هفدهم به بعد در اروپا پيدا شد )آنتونی گيدنز ،۷۷۱۱: ۴(. برجسته ترین ویژگی غرب مدرن ،اومانيسم است. از نتایج و توابع ذاتی مدرنيته، رواج نسبیگرایی اخلاقی و معرفت شناختی ،سطحی گرایی و ظاهربينی، گسترش ابتذال و انحطاط در روابط آدميان بویژه روابط زن و مرد و کالایی شدن مناسبات انسانی است )زرشناس ،۷۷۱۷: ۷۱ ـ ۵۲(. انکار معارف عميقی همچون خداوند، وحی و معاد ،انزوای دین و منحصر کردن دین به امری شخصی و رابطه فردی انسان و خداوند حاصل چنين نگرشی است.
۵ ـ ۱ ـ نقد مبانی و رویکردهای فلسفی مدرنيته
مجموعه تحولات مدرنيته و عوامل آن با تغيير هستی شناسی، معرفت شناسی و انسانشناسی مسير شناخت انسان را به صورت گسترده تحت تأثير قرار داد. پایه های حقوقی در هر فرهنگ و جامعه ای بر همين مبنا استوار است؛ از همين رو بررسی این مقوله در اندیشه غربی بایسته است.

الف ـ رویکرد هستی شناسی: هستی شناسی به بررسی وجود و واقعيت می پردازد. ابعاد هستی شناسی مدرنيته در ماده گرایی و اصالت ماده خلاصه می شود؛ به این معنا که هستی جز به گونه ای جسمانی یا مادی یا فيزیکی به گونه دیگری یا ممکن نيست یا اگر ممکن باشد برآمده از ماده و تابع اوضاع مادی است )صانعی دره بيدی ،۷۷۱۴: ۵۷۷(. بر اساس آموزه های اسلامی، نظام هستی به ماده منحصر و محدود نيست، بلکه هستی بر دو قسم است؛ مادی و مجرد )جوادی آملی ،۷۷۱۴: ۱۲(. بر اساس جهان بينی توحيدی، جهان پهناور هستی، که سراسر اجزای آن از استحکام و اتصال خاصی برخوردار است از وجود آفریدگاری حکایت دارد که نمی توان آن را انکار کرد )جوادی آملی ،۷۷۱۴: ۱۲(. با توجه به چنين بينشی، انسان به خداوند وابسته، و مخلوق اوست. بر همين اساس در بينش توحيدی، ثبوت حقوق و مشروعيت آن ناشی از خداوند است؛ لذا حقوق نباید صرفا تأمين کننده لذایذ مادی باشد، بلکه باید نيازهای روحی و جسمی را توأمان در نظر بگيرد )موسی زاده،۷۷۳۱: ۴۱ ـ ۷۱(.
ب ـ رویکرد معرفت شناسی: مهمترین رویکرد معرفت شناسانه دوران مدرن، گرایشهای عقلگرا و حسگرا است. سایر رویکردهای معرفت شناسی ذیل این دو جریان تعریف می شود. معرفت شناسی عقلگرا، عقل را اساس و تنها ابزار مطمئن کسب معرفت می داند )قراملکی ،۷۷۳۷: ۷۷۷(. اهميت عقل در این نوع معرفت شناسی تا آنجاست که می توان گفت معرفت شناسی تجدد بيش از هر چيز مبتنی بر عقل ابزاری است و این عقل نيز بریده از وحی و شهود است و برای وحی و آموزه های دین حجيت معرفت شناختی قائل نيست؛ لذا عقلی خودبنياد است )قراملکی ،۷۷۳۷: ۷۷۲(. در مقابل عقلگرایی از قرن شانزدهم به بعد فلسفه ای به نام اصالت تجربه شکل گرفت که بيکن )۷۱۵۱ ـ ۷۲۱۷( پایه گذار رسمی آن است )صانعی دره بيدی ،۷۷۱۴: ۵۷۲(. فصل مشترک این دو گرایش
)عقلگرایی و حسگرایی( تأکيد بر تجربه فرد به عنوان مبنای علم و یقين است. در نظر گرفتن تجربه حسی فرد به مثابه مبنای معرفت، هسته تجربه گرایی لاک را تشکيل می دهد. دکارت نيز از فرد آغاز میکند )آربلاستر ،۷۷۱۱: ۷۳۱(.
در مقابل این جریان فکری بر اساس معرفت شناسی اسلامی همه مسائل را نمی توان با روش واحدی مورد تحقيق و بررسی قرار داد؛ بلکه علوم را با توجه به روشهای کلی تحقيق می توان به سه دسته کلی تقسيم کرد: علوم عقلی مانند منطق و فلسفه الهی، علوم تجربی که با روشهای تجربی قابل اثبات است؛ مانند فيزیک، شيمی و زیست شناسی، علوم نقلی که براساس اسناد و مدارک
منقول و تاریخی بررسی می شود؛ مانند تاریخ، علم رجال و علم فقه )مصباح یزدی، ۷۷۳۵: ۱۱(.
بنابراین ابزار معرفت شناسی الهی و اسلامی عبارت است از تجربه، عقل و شهود و وحی. در معرفت شناسی اسلامی دو نوع علم و شناخت وجود دارد: معرفت حصولی و علم حضوری.
بهره گيری از علم حضوری در اسلام اهميت ویژه ای دارد؛ چرا که احتمال خطا در علم تجربی هست که با حواس انسان سر و کار دارد؛ اما در علم حضوری انسان به شناخت یقينی دست می یابد. بنابراین انسان در جهت شناخت کامل و صحيح از پدیده های جهان ضرورتا به وحی و کشف و شهود نياز دارد. این مسئله در حوزه حقوق نمود عينی دارد. بر اساس آموزههای اسلامی در عالم واقع، مصالح و مفاسدى هست که ما باید بر اساس همان مصالح و مفاسد واقعى، حقوق را تعيين کنيم. اما در همه موارد نمى توان آن مصالح و مفاسد واقعى را کشف کرد )مصباح یزدی، ۷۷۱۵:
۲۷(؛ به همين دليل انسان برای تنظيم حقوق خود و اجتماع به دین نياز دارد.
ج ـ رویکرد انسانشناسی: در مدرنيته همراه با تحول در هستی شناسی و معرفت شناسی، نوع نگاه به انسان نيز دچار تحول شد. در انسانشناسی مدرنيته، انسان محور عالم تصور شد. در واقع اومانيسم، باور داشتن به این است که در همه امور، انسان به تنهایی حاکم بر خویش است و سعادت خود را با عقل و دانش خویش کسب می کند و به منبع مافوق بشری چون خداوند، وحی و انبيا نيازی ندارد )رجبی ،۷۷۱۳: ۷۱(.
در دوران جدید، انسان خود را حق دید و از خدا برید و در نتيجه از هر چه به علت تقرب به خدا قدسی و آسمانی ناميده می شد، روی برتافت. انسان این گونه به خود نقش و جایگاه خدایی داد و خود را محور و ترسيم کننده آینده جهان و نظام زندگی و واضع تکاليف و وظایف تلقی کرد )قراملکی ،۷۷۳۷: ۷۴۵(. این نگرش به حوزه حقوق و قانونگذاری نيز تسری یافت؛ به این ترتيب در عصر جدید و بر پایه خودبنيادگرایی نفسانی، بشر مدرن خود را صاحب حق تشریعی و قانونگذاری می داند و مدعی است که زندگی باید بر پایه عقل اومانيستی و قانونگذاریهای آن اداره شود )زرشناس ،۷۷۱۷: ۱۱(. مسلم است که بر اساس چنين دیدگاهی، فلسفه قانون تنها حفظ آزادیها و امکان برخوردارى مردم از خواسته ها و رسيدن به هوسهایشان است. در واقع قانون رسالتى جز فراهم کردن اسباب لذّّت ندارد؛ این در حالی است که بر اساس آموزه های اسلامی قانون باید به صورتى باشد که انسان را به مصالح و منافع معنویش نيز برساند )مصباح یزدی ،۷۷۳۷: ۷۱۷(.
در مقابل این دیدگاه مادی، انسانشناسی اسلام بسيار جامع و کامل است و به همه ابعاد وجودی
انسان توجه دارد. در این دیدگاه، انسان ترکيبی از طبيعت و ماورای طبيعت، از ماده و معنا و موجودی انتخاب شده و برگزیده است. او از کرامت و شرافت ذاتی برخوردار است؛ دارای فطرتی خدا آشنا، آزاد، مستقل، امانتدار خدا و مسئول خویشتن و جهان است )مطهری ،۷۷۱۱: ۱۱(. در مکتب اسلام ،انسان مظهر خداوند است؛ اما این به صورت بالقوه است؛ به این معنا که اگر تحت تعليم و تربيت اسلامی قرار گرفت، این قوه به فعل تبدیل می شود )دستغيب ،۷۷۱۷: ۷۱ ـ ۷۱(. بر همين اساس گفته می شود که انسان بدون راهنمایى وحى، قادر به تشخيص راه سعادت خود نيست )ورعی ،۷۷۱۷: ۲۵(. این مسئله در تدوین و تحقق حقوق بشر نقش اساسی دارد؛ چرا که بر اساس آموزه های اسلامی، انسان دارای ارتباطی تنگاتنگ با هستی بخش خود است. از این رو بشر برای طی راه تکاملی خود نيازمند ارتباط با پروردگار است و نمی تواند به خودی خود در این مسير پيش رود. نتيجه اینکه تعيين حقوق بشر ـ که گامی از گامهای همين مسير تکاملی است ـ باید از سوی همان مبدأ هستی بخش صورت پذیرد )جوادی آملی ،۷۷۱۲: ۷۱۱(.
۵ ـ ۹ ـ عوامل اساسی مدرنيته و نسبت آن با انقلاب اسلامی
از ميان عوامل فکری مدرنيته تنها به برخی از مهمترین آنها به تناسب و ضرورت موضوع پرداخته می شود؛ با این حال توجه به این نکته لازم است که این عوامل با یکدیگر ارتباط و پيوند محکمی دارد و نمی توان آنها را از یکدیگر جدا کرد.
الف ـ سکولاریسم۷: سکولاریسم به معنای غير قدسی کردن یا غير دینی کردن و به عبارتی عرفی کردن کارها است. سکولاریسم به تعبير ساده تر یعنی حذف دین و نقش مرکزی و محوری آن از زندگی اجتماعی و سياسی )زرشناس ،۷۷۱۷: ۲۱(. بر این اساس، انسان در تنظيم قواعد و تدبير کارهای خود در زمينه حقوق، سياست، حاکميت، جامعه شناسی و مناسبات اجتماعی به دین نيازی ندارد.
این دیدگاه در تعارض با مبانی انقلاب اسلامی ایران است به گونه ای که حضرت امام خمينی)ره( با طرح مسئله جامعيت دین به رد مسئله سکولاریسم پرداخته اند. ایشان دین را رابطه شخصی بين فرد و خداوند نمی داند و بيان می کنند که همه ادیان و بویژه اسلام که کاملترین دین است به بيان همه وجوه زندگی فردی و اجتماعی انسان پرداخته است. “هم آن چيزهایی که
وظایف شخصيه است و دخيل در ترقيات انسان و تکامل انسان است در سنت و در کتاب بيان شده است و هم آن چيزهایی که مربوط به اجتماع و امور سياسی است” )امام خمينی، ج ۷، ۷۷۱۱:
۵۷۱(. دین در بينش اسلامی تنها به حوزه مسائل شخصی و فردی محدود نمی شود؛ چرا که دین برای همه حوزه های زندگی فردی و اجتماعی انسان برنامه دارد.
ب ـ فردگرایی: اصطلاح فردگرایی۷ نشانگر نوعی گرایش فکری است که بر اساس آن، فرد به دور از دخالت و داوری دیگران تصميم می گيرد و روش خود را بر می گزیند. بر اساس چنين برداشتی، فرد بر جامعه مقدم است. جامعه دارای وجود مستقل از افراد نيست، بلکه اعتباری و حاصل قرارداد بين افراد است؛ بر همين اساس حقوق انسان دارای منشأ فردی است )ميرموسوی و حقيقت ،۷۷۱۱: ۷۷۵ ـ ۷۷۱(. بر اساس فردگرایی علایق، اميال و منافع فرد، معيار همه کارها به شمار آمده و اميال، اهداف و کاميابيهای فرد از هر لحاظ بر مصالح جامعه مقدم دانسته شده است )آربلاستر ،۷۷۱۱: ۵۱(. از این رو بر اساس فردگرایی، مصالح اجتماعی نمی تواند محدود کننده آزادیهای فردی باشد )رجبی ،۷۷۱۳: ۵۷ ـ ۵۱(. در چنين چارچوبی است که فرد مدرن در جامعه به دنبال کسب سعادت دنيوی می گردد )خاتمی ،۷۷۱۴: ۷۱۷ و ۷۱۱(. بنابراین از دید ليبرالها انسان موجودی حق مدار است که منشأ تعيين کننده این حق خود انسان است. نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد این است که بر اساس فردگرایی ليبرال، حق، اغلب در حوزه فردی معنا می شود و مسئله ای به نام حقوق مردم و یا جامعه در درجه دوم اهميت قرار دارد. این در حالی است که در آموزه های اسلام، مجموع حقوق در سه محور کلی بيان می شود که عبارت است از حق الله، حق النفس و حق الناس. رعایت این حقوق در اصلاح زندگی فردی و اجتماعی نقش مهمی دارد و توجه نکردن به آنها موجب کيفر فرد در آخرت خواهد شد.
به نظر می رسد یکی از دلایل تعارض حقوق بشر در غرب و اسلام این باشد که برخلاف ليراليسم، که در آن محور و رویکرد اصلی با فرد و حقوق و آزادی وی است، اسلام، اصلی را به عنوان مصلحت اجتماعی مورد توجه قرار داده است. در واقع اسلام نه مانند برخی از مکاتب تنها فرد و خواستهها و مصالح وی را مهم می داند و نه مانند برخی رویکردهای سوسياليستی تنها به اجتماع اهميت می دهد و فرد را نادیده می گيرد، بلکه با توجه به اصل مصلحت اجتماعی، راه ميانه ای را برگزیده است. بر اساس آموزه های اسلامی، زندگى اجتماعى، اقتضا دارد که پاره اى از
مصالح فردى، فداى مصالح اجتماعى شود و هر فردى در زندگى اجتماعى از بعضى خواسته ها و منافع شخصى خود صرف نظر کند تا مصالح اجتماعى تأمين گردد )مصباح یزدی ،۷۷۱۲: ۱(. شهيد مطهری نيز اعتقاد دارند که گاهی ممکن است بين مصلحت فرد و جمع تضاد باشد؛ در این وضعيت ،مصلحت جمع باید مقياس باشد. یکی از مواردی که ایشان در باب تضاد بين مصلحت فرد و جمع بيان می کند، حکم اعدام است که مبنای آن رعایت مصلحت جمع است نه فرد. ایشان بيان میکند با قصاص یک نفر متجاوز، حيات جامعه و حيات افراد دیگر را حفظ کرده اید. شما اگر جلوی قاتل را نگيرید، فردا او یک نفر دیگر را خواهد کشت و فردا ده ها نفر دیگر پيدا می شوند و ده ها نفر دیگر را خواهند کشت. پس این را کم شدن افراد جامعه تلقی نکنيد؛ حفظ بقای جامعه تلقی کنيد )مطهری ،۷۷۱۷ الف: ۷۲۱ ـ ۷۲۱(. حقوق بشر غربی حکم اعدام را غير انسانی و نوعی نقض حقوق بشر تلقی می کند. به نظر می رسد که یکی از دلایل آن نيز به این مسئله باز می گردد که حقوق بشر غربی بر اساس فردگرایی و رعایت مصالح فرد تنظيم شده است؛ بنابراین در بينش اسلامی ضمن احترام به فرد و خواسته های وی، مصلحت فردی نمی تواند در تعارض با مصالح جامعه باشد.
ج ـ جایگاه آزادی در اندیشه ليبراليسم۷: ليبراليسم به عنوان مکتبی فکری و برآمده از تحولات اجتماعی بعد از رنسانس و جنبش اصلاح دینی است. حکومت محدود و مشروط از طریق تجزیه و تفکيک قوا، تکثر گروه های جامعه مدنی، بدبينی نسبت به حکومت به عنوان شر اجتناب ناپذیر ،اولویت آزادی نسبت به برابری و عدالت اجتماعی، تساهل نسبت به عقيده و اندیشه دیگران و حق مالکيت خصوصی از مهمترین اصول ليبراليسم است )بشيریه ،۷۷۱۵الف: ۷۵۲(. بارزترین و شاخصترین ارزش و آرمان ليبراليسم آزادی است. البته ایدئولوژیهای دیگری نيز هستند که بر آزادی تأکيد دارند؛ اما آنچه ليبراليسم را در این زمينه متمایز می کند، این است که از نظر ليبرالها آزادی وسيله رسيدن به هدف سياسی متعالی تر نيست، بلکه خود به خود، عاليترین هدف سياسی است )پولادی، ۷۷۱۵: ۳۷(. در حال حاضر ليبراليسم تفکر غالب در دنيای غرب است و مهمترین پایه های تفکر سياسی اجتماعی و اقتصادی غرب بر مبنای ليبراليسم تدوین شده است.

موضوعات مرتبط

*

*

Top